روزهای مدرسه free domainجامعه مجازی، شبکه اجتماعی، دوست یابی، دوستیابی، ثبت دامنه، ثبت دامین
خیلی وقت بود که می خواستم آپ کنم اما نیس کامپیوترم فارسی نداره و باید تو نظرات وبلاگ بنویسم چند وقت بود گچ پژ نمی زد اینکه من باید اون حرفا رو از جاهای دیگه کپی می کردم و می دونید که از این اعصابا ندارم!!![]()
این روزا اتفاقات زیادی برام افتاد... ![]()
29 دی خواهر زادم دنیا اومد(الان داشتم فک می کردم که 29 بود یا 28!!!عجب خاله ای!) و منم که امتحان داشتم نرفتم !(بازم بگید عجب خاله ای!) تا نپرسیدین بگم که او را نام اباالفضل ...!![]()
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سه شنبه با دوستم(مرجان
) رفتیم واکسن زدیم!
آخرش نفهمیدیم اسمه این واکسن چیه؟! حالا ب و س شو نمی دونم همون مرحله ی اول!
می گیریم هپاتیت الف!![]()
تو راه دوستم گف اول تو بزن ! گفتم باشه! گفت نه اولش من می زنم راحت بشم!!
خلاصه با کلی دلهره!! رفتیم!آخه کلاس سوم دبستان بودم . راننده سرویسمون معتاد بود !یعنی سیگار می کشیدا! ولی من هنوزم ذهنیتی که ازش دارم احساس می کردم تریاکیه!!!
بعد همش تو ماشین بازوشو می مالید بعدش گفت واکسن هپاتیت زدم خیلی درد داشت ! نمی تونم دستمو حرکت بدم! بعد فرداش نیومد دنبالمون! ![]()
به خاطر همین یادم بود فک می کردم باید خیلی درد داشته باشه! ![]()
خلاصه رفتیم و کارت گرفتیم و روش زده بود هپاتیت ب! حالا من سر حرفم هستم ! اسمش هپاتیت الفه! ![]()
زدیم و هیچ گونه دردی احساس نکردیم ولی از بس سرد بود تمام بدنم می لرزید!!!(به خدا واسه سردی هوا بود!!) ![]()
اومدیم بیرون از اتاق دیدیم بههههههه! بروبچ مدرسه همه جمعن! فک کردیم خودمون دقیقه نودییم! یک شلوغ بازی راه انداخته بودن !من همون طوری داشتم می لرزیدم یکی از بچه ها گف درد داشت؟ گفتم نه اصلاَ! گفت از قیافت معلومه!!!![]()
اومدیم بیرون مرجان میگه به استرسش نمی ارزید!!!!![]()
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
امروز مدرسه در فضای : مدرسه دست بچه ها بود!![]()
من دوس داشتم معلم منطق بشم.
نیس خیلی منطقیم!!
اما مدیرمون گفت تیپت اسپرته ,قیافت به معلم عربیا می خوره!!! ما که تا به حال معلم عربیام هر تیپی داشتن جز اسپرت! اومدم خونه خودمو تو آینه نگاه می کنم می گم یعنی تیپم اینقدر...!!!
حالا رفتیم دفتر نشستیم! یکی از بچه ها مشاور بود. بهش می گم خندم نیار!من خندم بگیره نمی تونم خندمو کنترل کنماااااا... بعد داره ادای معلما رو در میاره با من گیلکی حرف می زنه ! میگم تورو خدااا.بس کن. مگه ول می کنه....![]()
تو همین حین معلم عربیمون وارد شد! دبیر منطقمون گفته بود معلم عربی کجا می شینه من رفته بودم سرجاش!! خجالت کشیدم پاشدم رفتم یه جای دیگه نشستم! ![]()
بعدش جالبه خودش به معلم عربی می گه این جاتو گرفته! اونم گفت این لیاقت جاهای بالاتر از اینهارو داره! کلی حال کردم!!
البته با قیافه ی هندونه زیر بغل و نوشابه باز کردنو این حرفا!! ولی در کل خوشمان آمد و اصلاَ احساس آن حیوان دراز گوش بهمان دست نداد! ![]()
خلاصه فیلمی بازی کردیم و نقش خانوم معلم و اینها و فهمیدم که چقدر در این زمینه بی استعدادم!!!![]()
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اینم از مدرسه برپاییم! در کل این ماه من همه جوره برپا بودم!! این مدت که مامانم نبود و من مسئول کارهای خونه بودم . احساس می کردم که سالها دور از خانه بودم و الان روزها نزدیک به خانه !! از پخت برنج تاااااا گرم کردن غذاهایی که مامان درست کرده بود !!!!!!!! تازه ظرف هارو هم صبحانه, ناهار , شام باهم جم می کردم و با نهایت برانگیختن حس ترحم !
می گفتم ظرف ها رو کی باید بشوره؟؟؟؟؟؟ آیا کسی هست؟؟![]()
![]()
ندایی نمی رسید!!
اما ظرف ها در عرض 3 سوت توسط پدر شسته می شد!!!
(نمی دونم فقط آب می کشید یا مایعم می زد ولی تمیز و بر برقی بودن ظرفا!!)![]()
![]()
خیلی عجیبه هاااااا. یعنی من هنوزم که هنوزه باور نکردم! یعنی کار کردن بابام به همون اندازه عجیبه که اتاقه من یه روز تمیز باشه!!!!![]()
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
امسال امتحانامو خوب دادم به جز آرایه های ادبی
... اونم به خاطر اینکه آخرین امتحان(شنبه) بود 1!
5شنبه دیر خوابیدم و جمعه ساعت 10 صبح پاشدم که بخونم 2!
ساعت 10 ونیم بهم خبر دادن که باید ساعت 2 برم المپیاد ادبی 3!
رفتم المپیاد و ازون جایی که وقتی از بیرون میام به هیچ وجه تمرکز روی درس خوندن ندارم و ساعت 5و نیم شروع کردم به ادامه ی درس 4!
و تا ساعت 1 خوندم وخوابیدم و ساعت 3صب پاشدم.
و وقت نکردم تمرینارو بخونم که اصلش بود 5 و امتحان این بار به جای 10 صب 8 صب بودو سر کارمون گذاشتن و همون 10 ازمون گرفتن 6!
و دلیل اخرو هفتم اینکه ما کلا با (م ) این درس که در آپ قبل هم گفته بودم مشکل داشتیم و ... !!(که قرار شد تابستان مفصلا راجه بش باهام حرف بزنیم!)و اینها که ... ![]()
خلاصه کلی معدلمون به خاطر این نمره ی افتضاح میاد بی جیر!!(پایین به گیلکی)![]()
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
همین دیگه ...![]()
فک کنم جبران دیر شدن آپ شد!![]()
مواظب خودتون باشید.![]()
خدانگه دار.![]()
((((((درباره ی اینکه چرا استرس داریم بماند که به دلیل مسائل امنیتی تا اطلاع ثانوی نمیشه گف ولی خرداد تموم شد حتما می گم!!!)))))))))
با صبای سه شنبه عالمی دارم من!!تو راه کلی نذر می کنم که معلم نیاد!
خدایا200تاصلوات خانم نیاد نه 300 نه 800 نه نه 1000 تا خدایا خواهش می کنم یا نیاد یا اگه میاد نه بپرسه نه امتحان بگیره!!!خدا تی نوکرم!(: نوکرتم!)
سر آخرم که هیچی به هیچی این همه نذر می کنم ...!
خودم می دونم چرا خدا حرفمو قبول نمی کنه چون نمونه بارز یه آدم آخرالزمانی ام!!!!
دارم تو خیابون با خدا حرف می زنم ! یدفه یادم میره که دارم با کی حرف می زنم ! زمزمه می کنم اون خانومه که باماج....یه کمکی از....
یهو حواسم میاد سره جاش ... یه استغفراللهی می گم و دوباره معامله...
انگار اصلاَ عقلمو از دست دادم ... خدا اگه بخواد بده دیگه 300 تا 800تا نداره. هرچی به صلاحت باشه دیگه نفهمه قزمیته....!!!شیطونه می گه هرچی فحش و فلاکت تو دنیاست به خودم بدم!!
بگذریم خلاصه اینکه می گفتم شدیدا دپرسم!بی اعصاب ووو بی کله...!!!!
اینقدر دپرس که حتی از 18+شدن امروزم خوشحال نیستم!
آره... تولدمه... به همین راحتی ... . به همین بد مزگی...!![]()

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
فرا رسیدن ایام محرمو هم تسلیت می گم. مارو هم دعا کنید...
خدانگه دار...![]()
چطورین؟خوبین؟
این مدت کامپیوترم خراب بود. البته به قول دخترعموم کامپیوتر داره باهات همکاری می کنه که درستو بخونی!!ولی خب لحظاتی که آدم خسته میشه از درس و زندگی و کمی هم دلش می خواد اوقاتشو به بطالت بگذرونه واقعا چیز مفیدیه!!!
اصن گاهی حس می کنم بی بطالت زنده نمی مونم؟!!بگذریم!
کامپیوترم تا اطلاع ثانوی فارسی نمی نویسه بخاطره همین مجبورم قسمت نظرات یه وبلاگو وا کنم واز اونجا بنویسم!کیبوردمم گیر داره باید محکم فشار بدم تا تایپ کنه!!
واقعا با چه مشقتی آپ می کنم. یاد بگیرید!
یه مدت ننوشتم مخم از کارافتاده!
البته من که هیچ وقت تو حرف کم نمیارم!!
بذارید راجع به گوسفندمون براتون بگم!
از ظهر که آوردنش از ترسش بیرون نرفتم!!حالام رفتم از بالا بهش نگاه کنم ببینم تپله خپله چاقه لاغره؟!!و ازش عکس بگیرم!که دیدم اینقدر وحشیه که یه جا بند نمیشه.
بابام حنابرده بود. نمی ذاشت بزنه!هی از بابا اصرار از اون انکار!!!! بابام هی می گفت پپووویییییششش!!پوووویییشش!!(به گمان نام آوای اهلی کردن اختراعی از بابا!!)بابام هی می دویید دنبالش ,گوسفنده فرار می کرد می رفت اون طرف ستون !
رفتم دوربینو بیارم عکس بگیرم,دیدم بابام برقو خاموش کرده که گوسفنده نبینتش!! بابام حسابی عصبانی بود. ولی دست از تلاش برنمی داشت! بی خیال عکس شدم!گفتم این گوسفند همین طوری که کولی هست وای به حال اینکه فلاشم بیفته تو چشش!
گوسفندم گوسفندای قدیم!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دیگه بی نظمی رو از حد گذروندم. اینقدر اتاقم کثیف شده که یه مدت نقل مکان کردم به اتاقای دیگه!اما دیری نگذشت!!! که اونجاهم ناخودآگاه به گند کشیده شد!ناچارا رفتم تو هال! اونجارو جرات ندارم کثیف کنم چون هم مامان از خونه بیرونم می کنه هم اتاق نیس آدم درشو قفل کنه, مهمون بیاد می بینه!
مامانم بود می گفت رودروایستی هم حالیت میشه؟؟!!!
من چرا بی نظممممممممممممممممممممممممممممممممممم؟؟؟؟؟؟؟؟
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
همه آرشیو مجله دارن ماهم داریم!!!!!!

هرکی انباریمو ببینه فک می کنه دزد اومده!عجب دزد فرهنگییی!فقط رفته سراغ مجله هاو کتابا!به این می گن سرقت ادبی!!!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
عیدتون مبارک! شب و روز خوش!![]()
می رویم که معلوم نیست کی بیاییم!!![]()
خدانگه دار...
![]()
![]()
![]()
به نام خدا
سلام. خوبین؟
دیگه تابستون تموم شد. دیگه هرچی که روزهای خوب و خوش بوده ،هرچی خوش گذرونی بوده هرچی تنبلی بوده ،همرو ،همرو باید بندازی تو بقچه و اسمشو بذاری خاطره و بذازیش یه گوشه دلت! چون باسنگینی درس و مشق دیگه طاقتی برای حمل خاطرات اونم روی کولت نیست!!
نارحتم! بدجور!کم کم داره دوباره جوشای صورتم پدیدار میشه و کم کم آماج بیماری های مختلف که فقط و فقط به خاطر استرسه دارم به طرفم میاد!
حوصله ندارم اصلا! کاش دوران مدرسه10سال بود! دیگه واقعا خسته شدم!
یه چیزی از درونم هردیقه بهم هشدار میده که نگو خستم! تو تازه اول راهی! الان وقتشه که شروع کنی! باید موفق شی!اگه بگی خستم و حوصله ندارم هرگز نمی تونی به اون جایی که می خوای برسی.
کاش زمان متوقف میشد!نه؟ می شد تابستونو88 برای همیشه باشه !
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن1: مانیتورم همش خاموش میشه و هردقیقه باید برم سیم پشتشو سفت کنم. 2تا اتفاق ممکنه بیوفته:
1-مانیتورم بسوزه 2- خودم بسوزم! اون وقت فک کنم زمان متوقف میشه!!
پ.ن2: نه دفتر خریدم. نه کیف خریدم. نه مداد نه خودکار ، نه حتی پاک کن!کتابامو هم جلد نگرفتم! کسی نیست برام جلد بگیره؟؟!!گفتم که حوصله موصله ندارم! رو پوشمم ندوختم! وای که چقدر کارنکرده!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بازم بازی! این دفعه کتایون منو به بازی دعوت کرده.
1-دوس دارم کل جهانو بگردم!
2-دوس دارم زودتر مدرسه و دانشگاه تموم شه و برم سره کار!!!(دلم خوشه ها!!)
3-دوس دارم اینقدر پول داشته باشم که به همه کمک کنم تاهیچ فقیری تو دنیا نباشه!!
4-دوس دارم وقتی یه روز دراتاقمو باز می کنم کلی توپ(یابادکنک)از تو اتاقم بریزه بیرون که توش غرق شم! هی دست وپا بزنم!!بگم کمـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــک!تورو خدا نجاتم بدید!!
5- دوس دارم واسه یه کار اداری از پله های اداره هی برم بالا!هی برم پایین!!!
6- دوس دارم خیلی فیلم ببینم!ایرانی،کره ای ، هالیوودی (هندی نباشه فقط)
7-دوس دارم امیرخانی بیشتر کتاب بنویسه !
8-دوس دارم آدمایی که دوسشون دارم تاوقتی که زندم نمیرن!
9-دوس دارم شکست ظالمو ببینم .
10- دوس دارم باصدای بارون خوابم ببره.
11-دوس دارم تمام روزو فیلم ببینم!
12-دوس دارم دوستام مثل همایون پنجمین خورشید بامعرفت باشن!
13-دوس دارم بخوابم و بیدار شم و ببینم این 2سال گذشته و کنکور دادم و راحت شدم!
14-دوس دارم سرعت نت انفجاری باشه( اینو مطمئنم هیچ وقت برآورده نمیشه!!)
15-دوس دارم یه دستگاه ضبط خواب اختراع باشه!!
و..........................
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خیلی چیزای دیگه هم دوس دارم! اما خب دیگه همشو که نمی شه یه جا گفت!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ماه رمضونم دیگه کم کم داره تموم میشه. امسال که ماه رمضون برام اصلاً حال و هوای رمضان های قبلو نداشت .خیلی از این بابت ناراحتم!![]()
امیدوارم که شما این طور نباشین .![]()
نمازو روزتون قبول باشه. ![]()
خدانگهدار.
سلام . خوبین؟
چه می کنید باماه رمضون؟چه می کنید بافیلمای ماه رمضون. من که فقط شبکه 3رو می بینم. شبکه 1هم خوبه ولی من نمی بینم!با تلویزیون غیظ کردم!!!!!(این تیکه کلاممه!)آخه سریالی که اونجور موضوع داره آدم تو ماه رمضون نشون میده؟؟این همه خرج کردن واسش .......بی خیال ....بگذریم....
ایرسامنو به بازی دعوت کرده :
خصوصیات مثبت من
به همه چی خوش بینانه نگاه می کنم البته تا کسی نظرمو عوض نکرده!!خوش خنده ام!
خصوصیات منفی من:
خیلی زود عصبانی میشم و می توپم به دیگران.دقیقه نودی ام.
اعتقادات من:
تویه یه مجلسی نشسته بودیم یکی از دوستان گفت من به هیچ چیز اعتقاد ندارم نه امام نه پیغمبر فقط خدا!!یک لحظه احساس کردم نمی فهمه چی میگه؟اما هیچی نگفتم!چون ازون آدمایی بود که اگه چیزی می گفتی میگفت هرکسی نظر خودشو داره و تو نباید وارد نظریات من بشی!!!!!!!!!!کسی که پیغمبرو امامو قبول نداشته باشه که بابا خدارو پس چطور شناخته؟؟قرآن بر پیامبر نازل شده پس اگه کسی پیامبرو قبول نداشته باشه این قرآن چطوری بدستمون رسیده؟؟پس اگه پیامبر قبول نداری پس قرآن حرف خدارو هم قبول نداری دیگه؟؟؟اگه به بهترین بندگان خدا اگه به علی(ع) اعتقاد نداشته باشی که کارت زارههههه به خدا. مگه شهریار نمیگه به علی شناختم من به خدا قسم خدارا...؟؟اعتقادم براینه که این آدما جاشون تو این دنیا نبوده خدا بخاطر اینکه اونو بیشتر بشناسیم اینارو تو زندگی ماقرار داده. اگه ما بگیم که اینا اصلاً وجود نداشتن ، پس چطور شده مابااین ذهن ناقصمون فهمیدیم که خداییم هست؟؟
بزرگترین عامل پیشرفت من:
علاقه نشون دادن به کارها و باانگیزه دنبال کردنشون.
بزرگترین مانع پیشرفت من:
متاسفانه این انگیزه رفیقه نیمه راهمه و اگه کار خیلی طول کشید خسته میشم ازش...!!!
بزرگترین لطف خدا:
اینکه تویه خانواده ای بزرگ شدم که پدرو مادر هر دو تلاش می کنن که نون حلال بیارن سرسفره .........
بزرگترین کم لطفی خدا:
خدا که به کسی کم لطفی نمیکنه . شاید صلاح براین باشه که به جاهایی که میخوام نرسیدم.
آدم های مورد علاقه من:
3تا آدم به معنای واقعی! که احساس کردم نمی گنجه اسمشون رو اینجا بیارم!
پدربزرگ و مادربزرگم که فوت کردن. پدربزرگم رو هرگز ندیدم چون شش هفت سال قبل تولدم فوت کرده .ولی نوارای صوتی که از صداشون داریم و دارن باخواهرم شوخی می کنن واقعا آرزو داشتم که منم باهاش زندگی می کردم .و مادربزرگم که 15سال باهاش تویه یه خونه زندگی کردم.
خانوادم...
دوستام .3تادوست صمیمی دارم.
از بازیگرای ایرانی: محمدرضافروتن،حامد بهداد ،شهاب حسینی ،نیکی کریمی و.........
ازبازیگرای کره ای:جانگ هیوک ،لی داهی


ازبازیگرای درکل! خارجی:نیکول کیدمن ،اما واتسون،زاک افرون و ونساهاجنز(ونساهودجنز هم میگن)اینم عکسشونه
جاهای مورد علاقه من
بعضیاشونو اصلاً نرفتم!
مناطق جنگی ، مشهد ،کیش، اصفهان، تبریز وپاریس واسپانیاو...!!
اصلاً من عاشق مسافرتم. هرکجاکه بگن میرم .به غیراز خوده کویر. اونم به خاطر مارو عقرب و اینا...!
خوردنی های مورد علاقه من:
پاستیل، تمبرهندی، چیپس فلفلی با ماست موسیر،پیتزا ،موز ،فسنجون ترشه ترش ،جوجه کباب، خیار ، آب طالبی،شیرکاکائو!
اعتیاد:
کپی کردن حتی مزخرف ترین عکس ها از نت!
نویسندگان مورد علاقه من:
هوشنگ مرادی کرمانی، رضاامیرخانی
خوانندگان مورد علاقه من:
احسان خواجه امیری ، رضاصادقی،محسن یگانه
شخصیت های سیاسی مورد علاقه من:
از سیاست هیچی نمی دونم و اظهار دانستن هم نمی کنم!
روشنفکرای مورد علاقه من:
دکتر عباسی
روزنامه های مورد علاقه من:
روزنامه نمی خونم اما هروقت میرم می بینم مجلم نیومده به خاطر اینکه دست خالی برنگشته باشم یه جام جم می گیرم!
مجله های مورد علاقه من:
خانواده سبز مجله ثابتیه که می گیرم. همشهری جوان هم می خونم. مجله دنیای جدولم فقط تابستونا می گیرم.
فوتبالیستای مورد علاقه من:
از فوتبالیستا فقط علی دائیو می شناختم که ...!
سخت ترین کار دنیا:
کارخاصی مد نظرم نیس ولی بعضی کارا هستن که همه عوامل دست به دست هم می دن که اون کار سخت تر از اونی که می تونست، باشه!منظورم اینه که مثلاً جلو تنور وکوره و اینا باشی درجه هواهم 50به بالا باشه!!
آسانترین کار دنیا:
پشت میز نشینی وچایی خوردن و کار مردمو راه ننداختن!!
چیزها و آدم های رو اعصاب من:
بچه های حسود کلاسمون که تقی به توقی می خوره میگن معلما تبعیض قائل میشن!!
معلمایی که سوالای بیخود می دن و به خسیس ترین شکل ممکن نمره میدن.
اونایی که به فکر نوجوونا نیستن.
بعضیایی که همه چیزو به مسخره می گیرن حتی دین رو.حتی اگه یه مسیحی یا.... رو ببینم که دینش رو (دینی که هنوز ازش خارج نشده و بهش ایمان داره)مسخره میکنه شدیدا حرص می خورم!
در کل باید بگم هرکی رو که دیگری رو مسخره میکنه بدم میاد. اونایی که به روستایی ها به شهرستانی ها توهین می کنن .....
جمله مورد علاقه من:
من دلم میخواهد خانه ای داشته باشم در آب،داخل آب اگر گریه کنم،تو نخواهی فهمید...
قبلانم گفته بود...
من نرگس ،مرجان و مهشاد رو دعوت می کنم.
اگه دوست داشتن ادامه بدن...
حرف که دارم زیاد!از تمومی تابستون... اما تو آپ بعدی ایشالله ...حوصلتون نمی کشه بخونید!
طاعات و عبادات روزه دار و روزه ندار قبول باشه...ان شالله...
خدانگهدار...
به نام خدا
غروب امروز خیلی گشنم شد! یعنی تقریبا همیشه هول وهش این ساعت گشنم میشه اما این یکی باهمه فرق داشت! معمولاً قبلیا با شیروبیسکویت یاکیک وآبمیوه یا بستنی و میوه رفع مشد اما این نه! یک حسی می گفت که فقط با نیمرو سیر میشم!!! جاتون خالی 2تانیمرو زدیم به بدن!(البته دیگه نیمرو این تعارفاتو نداره!!!)خلاصه کلی کیفید.
خواهرم قبل ازازدواجش معمولاً غروبا همین کارو می کرد. نیمرو درس می کرد یا غذای ناهارو گرم می کرد. منو داداشمم که مشتری های ثابتش !! طوری میشستیم که انگار خودمون درست کردیم و اگه اون بیشتر می خورد به همدیگه متلک می پروندیم!!!اگه حرفیم می زد می گفتم خیلی دلت بخواد اومدم باهات می خورم تنها نباشی!!!
امروز تو همین فکر بودم. که واقعا تنها چه لذتی داشت براش، که فقط به اندازه ی خودش درست می کرد بااینکه می دونست منو داداشم هرلحظه ممکنه سر برسیم!
باخودم گفتم چه غروبانه ی غریبانه ای خوردم !!![]()
پ.1:امروز که دارم اینو می نویسم چهارشنبس ،2روزه دیگه ماه رمضون شروع میشه ... تمام سالو در انتظار ماه رمضونم ولی امسال حس عجیبی دارم ...حس خوبی نیست ... چرا؟![]()
پ.ن2:این روزا از بس که فیلم کره ای زبان اصلی زیر نویس فارسی! دیدم تو خیابون حرف مردمو نمیفهمم! فک می کنم دارن کره ای حرف می زنن! حس خوبی نیست ...چرا؟![]()
خدانگه دار
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
به نام خدا
وقتی خواندن کتابی بیش از3روز طول بکشد جوگیرش می شوم!طوری که می روم در جلد شخصیت های داستان!گاهی انگار که خودمم! آنقدر باآنها اخت می شوم که هرشب خوابشان را می بینم. هرکسی چیزی می گوید ربطش می دهم به زندگی شخصیت های اول و دوم و سوم داستان. رمان عاشقانه کم می خوانم. شاید به خاطر همین است که کم رمانتیکم!! آخرین کتابی که مرا دچار جوزدگی کرد همین کتاب دا که این روزها بر زبان همه هست بود بعداز آن چند کتاب دیگر هم خواندم اما این دا مرا بدجور تحت تاثیر قرار داد . روحم دچار نوعی حس بودن شد! حس مفید بودن، حس شجاعت، تخسی وکله شقی!!

دلیل تاثیرش را هم می دانم. معمولاً وقتیهم سن وسالانم را می بینم که خیلی نترسند و شجاع و منطقی کیف می کنم. آنقدر کیف که گاهی دوست دارم مثل آنها شوم. به خاطر همین هم سیده زهرای17ساله که خصوصیاتش خصوصیات ایده آلم است به یک الگو برایم تبدیل شده است. الگویی که بدون اینکه خودم بخواهم و در خواب از ان پیروی می کنم.
این دو خوابی که تعریف می کنم را تقریبا به شکل های مختلف اما در همین فضاها از آن روزی که شروع به خواندن کتاب کردم وتابه امروز مدام می بینم...
از خواب که بیدار شدم انگار مثل اصحاب کهف 300سال خواب بوده ام!سرو صورتم خاکی بود. دوست ندارم این را بگویم ولی می گویم. مادرم را دیدم.پدرم را ،خواهرو برادرم را . همه افتاده بودند. همه مرده بودند. انگار شهید شده بودند. انگار دوربین داشتمو همه را از پشت دوربین می دیدم. خودم را هم می دیدم که نمرده ام. خودم را می دیدم که گریه نمی کنم .که با شجاعت تمام همه را داخل قبر می کنم. همه جا رنگ خاک بود. خودم هم خاکیه خاکی بودم. تابه حال چادرمشکی معمولی کش دار نگذاشته ام. اما آنجا گذاشته بودم. آنهم خاکه خاک بود...اصلاً شده بود خوده خاک و لکه های سرخ خون کاملا روی چادر مشکی نمایان بود...باد گرم و سوزان می آمد که انگار می خواست چادرم را بکند...در چشم هایم هم انگار خاک می رفت .دستم هایم را مدام جلوی چشمانم می گرفتم... آن من بودم و من نبودم...اولش فک کردم که خواب است اما کم کم داشت باورم می شد که بیدارم که یکهو چشمم را باز کردم . هیچ اثری از خاک وخون نبود . من بودم و تختخواب نرم و ملافه ی صورتی که زیر باد خنک کولرذره ای هم تکان نمی خورد... هیچ خاک و خونی هم در کار نبود...
بار دوم اصلاً فکرش را هم نمی کردم که خوابم همه چیز واضح و روشن بود . من و حانیه بودیم. انگار حانیه لیلا بود. خواهر سیده زهرا... مثل همیشه باهم دعوا می کردیم سره چی نمی دانم.انگار حانیه خطایی کرده بود که من باید پاسخگو می بودم. اعصابم خیلی خیلی بهم ریخته بود. به امام زاده میزا که رسیدیم اصلاً موضوع خطای حانیه فراموش شد ومن کلی دادو هوار که ما اسلحه می خواهیم برای جنت آباد (توی خوابم به جای اسم قرستان خودمان اسم قبرستان خرمشهر که در کتاب دانوشته را می گفتیم)چرا اسلحه نمی دهید چرا نیرو برای آنجا نمی فرستید این بچه می ترسد! آنجا دست تنهاست!همه بسیجی ها دورم کرده بودند و می خواستند مشکلم را حل کنند. می شناختنم . دختر شهیدی بودم که فرمانده ی آنهابود!اما پدرم زنده بود! همه می گفتند داد نزنم و آرام باشم. برایم آب آوردند. اما من می گفتم چطور آرام باشم وقتی جایی برای دفن شهیدان نیست! آخرش معلوم نشد چه می خواهم... دیگر مبهم یادم است و فقط با آن همه داد و هوار یک اسلحه دادند دستم و من انگار که همان را می خواستم فقط . حس پیروزی داشتم وقتی بیدار شدم . بیدار که شدم دوباره چشم هایم را بستم و بقیه خواب را برای خودم ساختم! قبلش دست خودم نبود. پشت سنگر مثل فیلم ها ایستادم و دفاع کردم تا پیروزی...!
پ.ن1:تعجب نکنید چرا نوشتاری می نویسم چون این ها را بر روی کاغذ که می نویسم دستم گفتاری نمی آید! البته پارسال هم گفته بودم شاید نوشتاری بنویسم حالا امسال عملی اش کردم!!![]()
پ.ن2:همه ی کسایی که بهم سرزدن و بهشون سر نزدم یا وبلاگشون باز نشد یا نظراتشون باز نشد یا نظر دادم و ارور داد. گفتم گله نکنید!والله هیچ وقت پیش نیومده بی دلیل به کسی سر نزنم. ![]()
پ.ن3:دقت کردید پ.ن ی قبل گفتاری بود؟؟!!بخطره اینکه اینو رو کاغذ ننوشتم!!![]()
پ.ن4:خیلی تنبل شدم در آپ کردن !خودم رو نمی بخشم . این تابستون آخرین تابستون اتلاف وقتمه. کاشکی بیشتر آپ می کردم!!
پ.ن5:تابستون داره تموم میشههههههههه!! غصهههههههههههههههههه داااارررررم...
خدانگه دار![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
به نام خدا
جوجه هایی که هیچ وقت خروس نشدند!
بچه که بودم فک می کردم که وقتی جوجه ام بزرگ شود مرغ می شود . همان موقع ها که بچه بودم فهمیدم که جوجه ام وقتی بزرگ شود،خروس می شود . مادربزرگ گفت . اما من هیچ وقت بزرگ شدنش را ندیدم . آن موقع که باید به خروس تبدیل می شد! بارها و بارها تا مرز خروس شدن بزرگشان کردم اما هیچ وقت خروس نداشتم! یعنی نگذاشتند که داشته باشم!! همه را مجبور شدم ببخشم یا اینکه گربه خوردشان!
یکیشان خیلی پررو بود . لانه ی به آن قشنگی داشت اما می خواست در خانه زندگی کند!!حالا این هیچ بی یالله هم آقا می آمد توی خانه و سرک می کشید. هرچه باشد خروس آینده بود دیگر!!
درست نبود بیاید توی خانه . بعضی وقت ها آمدن به یک طرف،خرابکاری هم یک طرف دیگر.
اصلاً خودش سند قتل خود را امضا کرد! همان روزی که آمد تو و جلوی مادربزرگ خودش را خالی کرد ! ![]()
آخرین بار که خودم جوجه داشتم ، بردیمش پیش مادربزرگ . مرغ و خروس آن موقع ها زیاد داشت. الان اما حوصله ندارد. آن موقع ها کلی مرغ داشت ،و فکر کنم یک خروس . همان یکی هم برای آن جماعت مرغ فکر کنم کافیست!!
می گفتم. از ترس این مادربزرگ که اعصابش از دست خروس آینده ام خورد شده بود مجبور شدم ببرمش خانه ی آن مادربزرگی که کلی مرغ و یک خروس داشت! حالا دیگر لانه ی پرنده های مادربزرگ 2خروس داشت. یک خروس پیر و یا شاید هم جا افتاده یکی خروس نوجوان و یا شاید هم خروس آینده!!![]()
عاقبت سیاه بخت شد . خروس آینده را می گویم. شاید هم سرخ بخت ! می گویم چرا! یکی دوهفته نبود که برده بودمش خانه ی مادربزرگ . یک روز رفتم و دیدم نحشش روی زمین افتاده است ! اولش فک کردم زخمی شده . اما نه ! مرده بود! کشته شده بود! کشته بودش . کی؟
خروس؟؟؟![]()
نه ؟
کار مردانه نبود.به دست یک زن کشته شده بود! آه بله مادربزرگ!![]()
مادربزرگ کشته بودش!چه کسی باورش را می کرد؟مادربزرگ من، قاتل یک جوجه خروس آینده ی بی گناه!![]()
مادربزرگ خودش می گفت خروست تازه جوان بود. کله اش زیادی باد داشت!!![]()
برادرم علت قتل را غیرتی شدن خروس جا افتاده اعلام کرده و خاطر نشان کرد که با بریان کردنش پرونده را مختومه اعلام می کند!!!!!!![]()
بعد از ظهرش از غصه خوابم نمی برد تا جایی که تا غروب خوابیدم !!!
بیدار که شدم جوجه فوکولی! کوچکم را دیدم که می چرخد و چرخد .لاغر تر شده بود . عرق کرده بود بس که می چرخید . انگار که می دوید . بهتر است که بگویم می دواندنش! زیر نور چراغ ! چشم هایم را بستم و باز کردم و جوجه ام را روی میز دیدم . جوجه ای که پر نداشت . جوجه ای که سرخ شده بود . بریان شده بود . جوجه ای که هیچ وقت خروس نشد!!![]()
و این است سرنوشت جوجه هایی که زیر دست من تا مرز خروس شدن پیش رفتند ! اما هیچ وقت خروس نشدند!
![]()
![]()

پ.ن۱:از این پس نظرات وبلاگم فعال خواهد بود .
امید این دارم که توهینی به کسی نشود . خودم به درک!خواهشا به دیگران توهین نفرمائید.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
به نام خدا
سلام . خوبین ؟ این نوشته فک کنیم دهمین مطلبیه که به قصد آپ کردن نوشتم!!! و امیدوارم که سرنوشتی هم چون قبلیای دیگه نداشته باشه!!
۲۸/۳/۸۸
چند روزیه دیوونه شدم! باور کنید!چی؟ بودم؟!شاید! اما الان خودمم فهمیدم!
چند وقت پیش تویه مصاحبه ای از قول گلشیفته فرهانی خونده بودم که می گفت چقدر وحشتناک که دیگه نمی تونم تو جوب راه برم!!
گفتم عجب آدمیه ها!!
الان خودم دقیقا به همین موضوع فک می کنم!یعنی چی؟ یعنی اینکه چقدر وحشتناک که دیگه نمی تونم تویه جوب راه برم!!
البته کلمه ی دیگه رو باید از این جمله برای من حذف کرد! چون تابه حال تویه جوب !! راه نرفتم! اما چرا!! چند باری بچه بودم مامانم از بس عجله داشته منو انداخت تو جوب!! البته فقط پاهام کثیف شد!!!!!
چقدر وحشتناک که نمی تونم با تصمیم جدی خودم برم بیوفتم تو جوب!!
گاهی گداری هم وقتی بارون میومد. پاهامو می کردم تو چاله چوله های خیابون!!!
مامانم دعوام می کرد .آخه جالب این که همیشه وقتی من پامو می کردم تو چاله چوله در حال رفتن به میهمانی!!بودیم!!!!
(حتما میگید ازهمون موقع ها دیوونه بودی!!!!)![]()
بعضی وقت ها هم این روزا دوس دارم تو خیابون بدو اَم!!روز مادر البته روز که چه عرض کنم شب مادر!!! یعنی روز مادر شبش
!!!!با دخترخاله ی دیوونه تر از خودم!
دور میدون دوییدیم !!
خیابون خلوت خلوت بود!! من از یه طرف میدون اونم از یه طرف دیگه!! عینهو این دیوونه های زنجیری!!!!!!!!
حالا ندو کی بدو!!!![]()
کاغذ برمی دارم که نقاشی بکشما. می کشم خوب میشه .مداد شمعیامو پیدا نمی کنم .آخه تازه اتاق تکونی کردم!!(من تابستون اتاق تکونی می کنم!!
) خودکار سیاه برمی دارم هرچی که کشیدم خط خطی می کنم و در نتیجه آثار ارزشمند و گرانبهام!!!!!نابود می شوند (به قول شاعر نابود می شود؟ باور نمی کنم!!!)![]()
یکی از دفترهای خاطراتمو هم انداختم دور!!!
خاطراتش قدیمی شده بود!
پشیمون شدم! فایده نداشت! ماشین شهرداری ساعت ها بود که از کوچمون رد شده بود!!![]()
اهههه الان یه برق وحشتناک زد تو آسمون!
صاعقه نزنه نصفم کنه!!
آخرین دیوونگیم همین الان بود!
من شعر رپ خیلی کم یا بهتره بگم اصلاً گوش نمی دادم .
اما الان نمی دونم چه حسی بهم گفت که بیامو گوش بدم!!
اونم با صدای زیاد!!
صدارو تا آخر بلند کردم جوری که احساس کردم پرده ی گوشم درحال پاره شدنه !!!
بعد که یه کم از دیوونگیم کاسته شد یا دیوونگیم فروکش کرد!!
صداشو کم کرد و این درست همون موقعی بود که صدای زنگ خونه به گوش رسید و باز کردم و دیدم یک عدد مادر!
موش آب کشیده پشت در شاید دقایقی ایستاده
و خداوند او را با باران این نعمت الهی مورد لطف و رحمت خود قرار داده
. ولی فقط نمی دونم چرا عصبانی می زد مامانم !
بارون که خوبه؟؟![]()
البته اگه این مشکلات بلاگفا حل بشه . ![]()
چند وقتیه هم که نمیتونم عکس آپلود کنم بس که سرعت پایینه!![]()
یاده قدیم ندیما بخیر.![]()
اعصابم خورده خب!!!![]()
خداحافظ بی مقدمه!!!![]()
به نام خدا
سلام. باامروز 3۸روزه که هیچی تو وبلاگم ننوشتم!(دوروز دیگه نمومدم میتونستید واستم چلم بگیرید!!
)که دلایل مختلفی داشته
. که یکیش می تونه نداشتن انگیزه ی کافی باشه!!!![]()
بگذریم.دقت کردید؟ ما آدما (حداقل خودم!)خیلی حس بویایی مون قویه!!![]()
درفصل ها وماه های مختلف سال همش درحال اسشمام بوهای مختفلیم!![]()
منظورم چیه؟؟![]()
منظورم کاملاًواضح ومبرهنه!!!!![]()
از اسفند ماه شروع می کنم!!![]()
اسفند که میشه یاهمون اواخر بهمن ماه همه می گیم بو میاد!!
بوی چی؟؟
بوی بهار!!


بهار میاد!
فروردین که تموم میشه میگیم بو میاد؟!!
بوی چی؟![]()
بوی امتحانات!!(پیف پیف پیف!!
)![]()
![]()
امتحانات میاد!![]()
امتحانات که داره تموم میشه میگیم بومیاد!!
بوی چی؟
بوی تابستون!!![]()
![]()
![]()
![]()
(هر4سال یکبار اواخر امتحانات یه بوی دیگه هم میاد!!
بوی چی؟
بوی انتخابات
!!!!)
تابستون میاد!![]()
تابستون که در شرف تموم شدنه!میگیم بو میاد!
بوی چی؟
بوی مدرسه
!!(این بو از همه ی بوها معروف تره و اتفاقابو گندی هم میده !!ازبس که این بو معروفه شاعران زیادی در این زمینه شعر سرودن که از جمله ی اونها می تونیم به باز آمد بوی ماه مدرسه/بوی گند درس و مشق وهندسه !!اشاره کنیم!!)
مدرسه هم میاد!(یعنی می ریم!)
اواخر آذرماه میگیم بو میاد!!
بوی چی؟
بوی امتحانات .بوی برف وبوران وبارون!!![]()
وهمین طور این چرخه ی بو می چرخه و می چرخه ومی چرخه...!!!
تا به این روزا می رسه؟!
خب حالا بااین توضیحات که دادم ،الان که اردیبهشته طبق قانون بویایی ما چه بویی قاعدتاً!!باید بیاد؟؟
پس بنابراین به خاطره همون بو من تااطلاع ثانوی نمی تونم بیام!!!
تو این مدت که نیستم سه تا بوی مختلف رااز سر می گذرونیم!نه نه 4تابو!1-امتحانات2-کنکور3-انتخابات4-تابستون!(البته ۵روز دیگه هم میام ولی نظرات بسته میشه )

والسلام نامه شد تومام!!!![]()
خدانگهدار همه...![]()